وب لژیون همسفر خاطره (کنگره 60 شعبه شیخ بهایی اصفهان)

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

سه شنبه 21 شهریور 1396-09:58 ق.ظ



به نام قدرت مطلق الله

چند روز پیش با دوستم که سیگاری بود بیرون رفتم خیلی شخص پرحرفی بود و ذهن شلوغی داشت و باید خیلی حرف میزد تا خالی شود دوستم در حرفهایش گفت تو آدم ارزشمند و خوبی هستی خدمت میکنی به مردم اما من آدم انگل و به درد نخوری هستم وقتی این چنین صحبت کرد من فهمیدم که مشکل این فرد در مثلث شخصیتش است که احساس بی لیاقتی میکند و همش درباره دانشگاه و مدرک و چیزهای مردم حرف میزند و برای خودش این چیزها مثل رویاست یعنی توان و لیاقت داشتن این چیزها را در خود نمیبیند .این احساس اگر در آدم باشد حتی اگر تمام مدارک تحصیلی را هم بگذارند جلویش باز هم این احساس ناراحتی و نارضایتی با آن شخص میماند.

این احساس خیلی مهم است یعنی اگردر شخصی این احساس وجود داشته باشد که شخص بی لیاقت و ناتوانی است و کاری از دستش بر نمی آید این احساس اجازه نمیدهد که شخص کاری انجام دهد و توانایی ها و استعدادهایش را ظاهر بکند .خیلی ها ممکن است این مشکل را داشته باشند شاید از هر 10نفر سه الی چهار نفر این مشکل را دارند.این احساس ها القای نیروهای بازدارنده هستند توانایی هایی که در وجود انسان هستند امکان زندگی را فراهم میکنند.همین تنفس کردن و دیدن و شنیدن همه ئ اینها توانایی هستندخوردن و هضم کردن و مجموعه ئ همه ئ این توانایی ها امکان زندگی کردن یا بهره مندی از زندگی را برای ما فراهم می کنند .حال اگر یک انسان که مجموعه توانایی ها است 50یا 70درصد توانایی هایش را باور بکند که به کار نمی آید یا اینها کار نمی کنند یا اصلا جز توانایی های من نیستند شما تصور کنید که این انسان چقدر از زندگی محروم میشود و خیلی چیزها را دیگر نمیتواند دریافت بکند احساس بی لیاقتی معنایش همین است . اما احساس گناه هم خیلی قوی هست کسانی که احساس گناه دارند همیشه دنبال متهم میگردند و آدم هایی که در زندگی دائما دنبال متهم می گردند که تقصیر فلانی بودکه من اینطوری شدم تقصیر اون بود که من از اعتیاد سر در آوردم تقصیر او بود که زندگی زناشوییم خراب شد و دائما دنبال مقصر هستند و یک کسی را باید محکوم کنند کسی که دیگران را محکوم میکند یک شرطی دارد که ابتدا باید خودش را به طور کامل محکوم کرده باشد بعد به سراغ دیگران میرود چرا؟چون هرکس اول باید ظرف خودش را پر بکند مثلا وقتی که شیلنگ آب را باز میکنیم چند ثانیه طول میکشد تا آب از شلنگ بیرون بیاید چون ابتدا طول خود شلنگ از آب پر میشود سپس به بیرون میریزد یا مثلا مخزنی را که آب کنیم ابتدا خود مخزن از آب پر می شود سپس بیرون می آید. اول باید خود انسان از آن احساس پر بشود وقتی کاملا پر شد آن موقع شروع به طراوش کردن به اطراف خود میکند .احساس گناه هم به همین صورت است و این یک بازی است یعنی حتی اگر مشکل و مسئله ای هم در حال حاضر وجود داشته نداشته باشد شخص می گردد درگذشته و یک مسئله ایی پیدا می کند و در مورد آن صحبت میکند مثلا 5سال پیش تقصیر فلانی بود که این اتفاق افتاد یعنی همیشه باید این کار را بکند یعنب این سایه محکوم کردن و احساس گناه کردن همیشه روی سر شخص وجود دارد و تا شخص از این حالت و احساس رها نشود احساس آرامش و زندگی به او برنمی گردد. به نظر من یکی از این دو احساس بی لیاقتی و گناه و محکومیت کافی است که تمام پیش زمینه های ذهنی فرد رابه خود مشغول کند و همه زندگیشان را تحت تاثیر قرار بدهد.

احساس تهدید:کسانی که احساس تهدید دارند همیشه دنبال قدرت هستند یعنی همیشه می خواهند یک جایگاهی داشته باشند که کسی نتواند به آنها آسیب برساندو کسی نتواند به آنها ضربه ایی وارد کند و کسی نتواندبه آنها بگوید که بالای چشمت ابرو است حالا این احساسات چگونه به وجود می آید؟  چون باید یک شک وارد بشود به شخص تا این احساس به وجود بیاید یعنی مثل شخصی که در تعادل باشد کسی نمیتواند آن شخص را متهم یا هرچیز دیگر کند.اگر کسی بخواهد توانایی هایش را زیر سوال ببرد شخص درتعادل اصلا باور نمیکند و اجازه نمی دهد و زیر بار نمی رود اما وقتی این شخص تخریب شد اگر مثلا به او بگویند خوشگلی و یا زشتی سریع تحت تاثیر قرار میگیرد یا چاقی و یا باهوشی یعنی هرچی که دیگران به او می گویند بلافاصله احساس می کند ولی اگر شخصی در تعادل باشد و به او بگویند تو چاقی و یا خوشگلی یا زشتی و یا هر چیز دیگر میگوید به توجه و یا اینکه به خودم مربوط میشود.یعنی قبول نمیکند نظارت دیگران را و اجازه نمیدهد که کسی احساسات و عواطف او را تحت تاثیر قرار بدهد ولی اگر این شخص ترک خورد و آسیب پذیر شد دیگر ورق بر می گردد.

مثال:اگر مثلا ما دستمان سالم باشد و کسی بیاید به دست ما بخورد ما چیزی نمیگوییم و برایمان مهم نیست ولی اما اگر دست ما شکسته باشد و یا پاره شده باشد پر از زخم و بخیه باشدبعد یک نفر بیاید و به دست ما دست بگذارد ممکن است ما هزار تا حرف به او بزنیم .

احساسات درون آدم هم دقیقا زخم هستند منتهی زخم در صور پنهان هستندو تا این شخصو تا این شخص این احساست و زخم ها را درمان نکند خوب نمیشود یعنی گذشت زمان نمیتواند آنها را خوب کند بلکه تغییر اندیشه و تفکر و نگرش میتواند آن زخم صور پنهان را خوب کند.

وقتی آن زخم وجود داشته باشد مثلا به یک انسانی که احساس بی لیاقتی می کند بگوییم تو نمی توانی این کار را بکنی یکدفعه گریه میکند و یا خیلی ناراحت میشود اما در حالت عادی ممکن است کسی به آن حرف هیچ توجهی نکند اما چون زخم ها حتی 500سال کهنگی داشته باشد برای مثال ممکن است یک شخصی با خانواده اش در یک آباد ی زندگی کند و اسب و گاو و گوسفند داشته باشند و وضع خوبی داشته باشند بعد یک شخصی فقیر به آنها برسد و پسر خانواده دلش بسوزد و به خانواده اصرار کند که بگذارید این شخص محتاج کنار ما بماند و همین جا کار کند و حقوق بهش بدهند و بهش محبت کنند بعد پسر خانواده به مسافرت برود و وقتی برمیگردد ببیند همان آدم فقیر که این همه بهش کمک کردند پدر و مادر و همه را کشته و پولها را دزدیده و خانه را هم آتش زده این گونه است که این ضربه بزرگ و زخم به شخص وارد میشود پس اگر چنین اتفاق هایی در زندگی شخصی رخ دهد این شخص تا ابد الدهر احساس گناه می کند اگر، از زبان این شخص نمی افتد همیشه اگر را به کار میبرد مثلا اگر به حرف پدر و مادرم گوش داده بودم ،اگر من خانه می ماندم و یا ...الان خانواده ام زنده بودند من تقصیر کار هستم من مسئول قتل آنها هستم اگر هزار سال هم بگذرد این شخص به هیچ کس دیگر نمیتواند به هیچ کس اطمینان کند حتی اگر کسی از گرسنگی در مقابل چشمانش بمیرد هم میگوید بگذار بمیرد میخواست کار کند و پول در بیاورد و به من چه ربطی دارد اون احساس گناه درون شخصی هست و تا موقعی که پیدا نکند و درستش نکند به چرخه طبیعی بر نمیگردد. خیلی از انسان ها همین طور عصبانی هستند و نمیدانند برای چی از یک چیز رنج می کشند اما نمیدانند برای چی به خاطر اینکه یک زمانی آن شخصیت را بهش یک ضریه ئ شدید وارد کردند .

وقتی جایی دیواری وجود داشته باشد نمیتوان از آن عبور کرد مگر آن که آن دیوار را تخریب کنیم تا نقل و انتقال راحت شود حال اگر در شخصی مثلا ضلع تهدید مثلث شخصیتش خراب شده باشد آن شخص همیشه یک در باز دارد که یکسری افکار و یکسری صحبتها میتوانند وارد بشوند چه جوری مثلا یک موضوعی را شخص پیدا می کند و مدام به آن فکر میکند پس هی به او القا می شود پس وقتی در باز شد باعث می شود وقتی به یک موضوعی فکر کنی و برداشت های منفی داشته باشی افکار و القاهای منفی وارد در باز شوند و انرژی منفی جذب کنی بعد از اینکه به موضوع فکر کردی و انرژی منفی جذب کردی این انرژی انباشته می شود در وجود فرد و باعث میشود او رادر جهت خاصی به حرکت در آورد که مثلا برود انتقام بگیرد و با آن شخص برخورد کند.

پس این در باز همان زخم است و همان شکاف اما باید درست بشود و راه درست شدن هم دارداما اگر کسی به این نقطه رسید که تشخیص داد کدام یک از این درهای باز را دروجود خودش دارد همین که فهمید و تشخیص داد 50درصد مساله حل می شود و 50درصد بیمار یو رنجی که دارد برطرف میشود.وقتی ما مسئله ایی را پیدا کنیم همه چیز قابل رویت می شود و میدانیم باید روی چه موضوعی کار کنیم.

تعریف شخصیت:باور انسان نسبت به موجودیت خودش. یعنی هر آنچه که در وجود انسان هست آنهایی را که انسان به آنها باور دارد جزء شخصیت و توانایی های فرد هستندو شخصیت فرد را شکل میدهندو آنهایی را که انسان باور ندارد روی شخصیتش تاثیری نمیگذارند موقعی که انسان و شخصیتش سالم است میتواند با زندگی و طبیعت ارتباط خوبی داشته باشد و این موضوع ارتباطی به دانایی ندارد یعنی اگر شخصیت فردی سالم باشد اما دانایی اش کم باز هم میتواند از زندگی لذت ببرد و از نعمت ها به درستی استفاده کند و با جهان اطراف ارتباط خوبی داشته باشدو احساس خوبی و طبیعی هم داشته باشد و غم و غصه و بیماری روانی هم ندارد.

احساس امنیت:یعنی من در زندگی امنیت دارم و میتوانم به خواسته هایم در صلح و صفا و آرامش برسم و آن کارهایی که میخواهم می توانم انجام بدهم و برنامه هایی که دارم را پیش ببرم امنیتی وجود دارد که من میتوانم برای خواسته هایم تلاش کنم و به آن ها برسم.

احساس شایستگی:من احساس شایستگی میکنم یعنی احساس میکنم که یکسری توانایی ها و خصوصیاتی دارم که این توانایی ها در انجام آن کارهایی که من می خواهم به من کمک می کنند مثلا توانایی یاد گرفتن ریاضیات ،ادبیات، زبان و ...و هروقت که بخواهم این توانایی به من کمک میکند.

احساس معصومیت:من احساس میکنم که در زندگی ام در جهت پاکی و در جهت خیر حرکت می کنم کارهایی که انجام می دهم در جهت پاکی و در جهت خیر است یعنی از بدی دوری میکنم و در جهت خیر حرکت میکنم.وقتی این سه احساسات در انسانی وجود داشته باشد شخصیت آن انسان در تعادل است و این سه احساس برایتعادل و شادی همه انسان ها لازم است.

مثلث تخریب شخصیت:  

1- احساس بی لیاقتی 2-احساس گناه 3-احساس تهدید

مثلث شخصیت:

1-احساس امنیت  2- احساس شایستگی  3- احساس معصومیت

مسئله حقه های نفس و مسئله انتقال صفات(که در شخصیت هم موثر است)

دستورالعمل های کرداری و گفتاری:که همسفر در لژیون خود یاد میگیرد نوع رفتار با مسافر و چیزهای دیگر

دستورالعمل پندار و یا اندیشه:یعنی صرفا عملکرد من یا مسافرم یا همسفرم یا با خودم یا گفتارم صرفا اینها باعث کمک کردن به مسافر برای رسیدن به رهایی نمیشود.چیزهای دیگری هم به غیر از اینها وجود داردو آن هم اندیشه و یا نگرش و یا افکار من در مورد دیگران است.که این هم باعث ایجاد تغییر یا کمک کردن به مسافر می شود یعنی من همسفر اینکه چگونه در مورد مسافرم فکر میکنم این فکر کردن من و نوع تفکر من در افکار من هم در درمان او تاثیر داردصرفا عملکرد و یا صحبت ها فقط به تنهایی موثر نیستند .

اگر مثلا من در تفکر خودم مسافرم را محکوم کنم این نوع نگرش و اندیشه و توان آن شخص مسافر را میگیرد و بین آن حس هایی که پیوند محبت وجود دارد افکار خیل یتاثیر میگذارد چون کانال ارتباطی وجود دارد وقتی فکرش نسبت به آن شخص بد شد دیگر آن شخص نمیتواند به راحتی عمل بکند ناخوداگاه این فکر بد و حس بد به او منتقل می شود و تلاش میکند که فکر او را عوض کند همش دارد تلاش میکند که خودش را زیر بار فکر او خارج بکند و در این جا یک بخشی از نیروی طرف از بین می رود و دیگر نمی تواند آن طور که میخواهد کار بکند و تلاش بکند. مسئله مهم دیگر توانایی هایی که انسان میخواهد کسب کند انتقال صفات و یا هرچیزی قابل انتقال هست یعنی مثلا اگر یک نفر میتواند صفات محبت و خوب بودن خودش را به دیگران انتقال دهدالبته باید آن فرد هم بذر آن صفات را داشته باشد تا قابل انتقال باشد.

حقه نفس:مثلا یک شخصی خیلی خوب ریاضیات را حل میکند و توناراحت می شوی پس ریاضی را خوب حل کردن چیز ناراحت کننده ایی است برای تو درون انسان یا بخش ضمیر پنهان اینگونه کار میکند پس بنا براین وقتی که یک ویژگی در دیگران اتفاق افتاد و من ناراحت شدم قسمت صور پنهان که در ضمیر ناخوداگاه است با فاعل کاری نداردو با فعل کار دارد.پس اگر انسان از موفقیت ها و اتفاقات خوبی که برای دیگران افتاد و خوشحال شد یعنی این سیستم دارد درست کار میکند یعنی در جهتی میرود که آن صفت را به دست بیاورد اما اگر ناراحت بشوم از ناراحتی و رنج دیگران سیستم درونی ماهم می رود تا از آن اتفاق برای ما جلوگیری کند.آن اتفاق را دفع میکند از روی این اصل میشود این موضوع را استخراج کرد که اگر بچه ای در خانواده کار زشتی یا حرکت بدی انجام دهد برای حفظ شخصیت کودک باید با فعل کار داشته باشیم نه فاعل زیرا سیستم مکانیزم طبیعی اینگونه هست اگر کار زشتی انجام داد فعل را باید محکوم کنیم نه بچه را که فاعل است یعنی این چه کار زشتی بود یا این چه حرکتی بدی بود که انجام دادی نباید بگوییم تو نباید این کار را انجام می دادی اگر فاعل را محکوم  کنیم شخصیت فرد خرد میشود ولی اگر فعل را محکوم کنیم سیستم درونی فرد می رود تا از انجام آن کار یا اتفاق جلوگیری کند که آن اتفاق دیگر پیش نیاید.

نوشتار سی دی: همسفر پریسا




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 25 شهریور 1396 10:07 ق.ظ


بالهای پرواز
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:23 ق.ظ
خداقوت به خانم ندای عزیز و خانم پریسا عزیز که با هم این پست و نوشتار سی دی رو جامع و کامل به نگارش در آوردند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر